باچمدانی پر از جواهر به سوی تو می آیم...
تاجی از کلامم که بر سر نام قشنگت می نشانم...
گردنبندی از بوسه هایم که به دور گردنت می زنم...
انگشتری نگاهم را بر سر انگشت نگاهت می گذارم و خطبه ای می خوانم از عشق...
الماس دلم را در تاقچه ی گلیم سرخ دل پر محرت می آویزم..عشق را ضیافتی دیگر می دهم..
ولی افسوس...ولی افسوس که نیستی و همه ی دارایی ام بر باد رفت...نابود شد..از دست رفت..
حالا تنها مانده ام و هنوز چشم انتظار توام...ایستاده ام با چمدانی خالی...خالی و پر از یاد تو..پر و خالی از حضور تو...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 19:42  توسط کورش
|
خدا همچنان تنها ماند و مجهول..و در ابديت عظيم و بي پايان ملكوتش بي كس!
و در آفرينش پهناورش بيگانه..
مي جست و نمي يافت.
آفريده هايش او را نمي توانستند ديد..
نمي توانستند فهميد..
مي پرستيدندش ..اما نمي شناختنش..
و خدا چشم براه ( آشنا ) بود.
پيكرتراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش غريب مانده است...
( دكتر علي شريعتي )
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 18:32  توسط کورش
|
آسمان تظاهر مي كند به آبي بودن...
ابرها تظاهر مي كنند به باريدن...
باد تظاهر ميكند به رقصيدن...
خورشيد تظاهر مي كند به تابيدن...
گلها تظاهر مي كنند به خنديدن...
پرنده ها تظاهر مي كنند به پرواز...
كوه ها تظاهر مي كنند به غرور..
ماهي ها تظاهر مي كنند به آزادي در اين درياي بي انتها...
تو...تو تظاهر مي كني به عشق..به دوست داشتن..به وفاداري..به با هم بودن..به انسانيت..به دل داشتن..به نگاه كردن..به خنديدن..به زنده بودن
همه ي اين تظاهر را ديدم...تو بگو كه چه بگويم...اگر تظاهر نمي كني به سخن گفتن..
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 18:53  توسط کورش
|
در ميانه ي راهي سخت و دشوار... با گامهايي خسته... با نفسهايي ملتمسانه...چشم در چشم خورشيد مي گردم..هنوز آخرين كلام رفتنت را ياد دارم كه گفتي..برمي گردم..
هنوز در انتظار برگشتنت پاي در پاي اين لحظه هاي طاقت فرسا پنجه در پنجه ي تنهايي مياندازم و خود را ايستاده نگه مي دارم..نگرانم از اين تاريكي جاده...نگرانم كه آمدنت را سخت كند..چراغي كوچك كه همتاي دل كوچكم است روشن گذاشته ام..
اگر از اين راه باز آمدي نورش برايت آشنا خواهد بود؟..اميدوارم كه روشنايي دل رسواي مرا به ياد داشته باشي كه راهنمايي پارسا ترندارم..
بيا...بيا پيش از آنكه آمدنت همراه رفتن من باشد..نفس تا زماني نفس است كه قلبي در سينه بتپد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 19:37  توسط کورش
|
تمام روزهاي آمده و رفته ام را به تكه ذهني ميسپارم...تكه اي كه تمام زندگي گذشته و حال من است..گنجاندن خاطراتت سخت بود..ولي از فراموش كردنش سختتر نبود..
تكه ذهن را درون پاكتي مي گذارم..پاكتي كه نشاني ات را خوب بلد است..چون چيزي را حمل مي كند كه ديگر متعلق به من نيست..از آن توست..تويي كه آنها را ساختي..پروراندي..نما دادي..آموختي و رها كردي.. من فقط سنگ لوحي بودم براي نوشتن آزارنامه هايت..حالا اين سنگ باران خورده ديگر تراشيده شده و نامي از تو بر لوح خود ندارد..پس اين تكه ي رنج را از من پس بگير كه نامت را هم ديگر از ياد برده ام..
تن صاف و سيقل داده ام را آماده ي فرود ضربه هاي تيشه ي كلام و نگاهي ديگر مي كنم...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 20:5  توسط کورش
|
روزگاران قديم...زمان كودكي..زمان بازيهاي كودكانه..چه دوران دور از دسترسي شد..فقط يادي و خاطره اي از آنهمه شور و شوق باقي ماند.
در آن زمان آدم بزرگها برايمان عجيب بودند..فكر مي كرديم از دنيايي ديگر آمده اند با زمانه ي ما آشنا نيستند..خنده ها و گريه ها و خشم و آرامش آنها را مي ديديم و به حدس و گمانمان نزديكتر ميشديم....
زمان گذشت و ما هم جزيي از همان بيگانه ها شديم..حالا در هزار و يك مشكل گرفتار و اسيريم..وقتي الان به بازي كودكان اطرافمان كه مينگريم.. عجب كه اينها هستند كه از دنيايي ديگر آمده اند..در دنياي آلوده ي ما بزرگ ميشوند و كم كم جزيي از ما ميشوند..امان از اين بازي روزگار..آري..
آري اين دنيا با تمام خوبي و بديهايش دنياي ما آدم بزرگهاست..تنها بيگانه هاي معصوم اين بازي آلوده..كودكان هستند...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 19:11  توسط کورش
|
آفتاب داغ تابستان..ميسوزاند خاطرات تن سنگفرش شده ي حياط را..تك درخت بزرگ توت..سبزي اش را به علفهاي خشك كنار باغچه نشان ميدهد و خودنمايي ميكند..دو تكه طناب پاره از درخت آويزان است..زماني تابي بود براي شور و شوق كودكيمان..همه ي اينها را از لاي پنجره ي باريك اتاق كه گويي تصوير را سانسور شده و نيمه نشان ميدهد.. ميبينم ..به سايه هاي لرزان برگهاي درخت نگاه ميكنم.. سايه هاي تكه تكه...نور خورشيد پراكنده در ميان آنها ميلرزد..ميرقصد..بازي مي كند.. در ميان سايه ها ناگهان سايه اي بزرگترپديدار ميشود و آنها را ميبلعد و فضايشان را اشغال ميكند..صاحب سايه پيدا نيست..شايد آشنايي باشد..آشنايي كه قصد غافلگير كردن مرا دارد.. شايد سفر رفته اي باشد كه بازگشته...نكند كه بازگشته اي..نكند كه اين بار ناغافل آمده اي..از جايم برمي خيزم و به سرعت به سمت حياط ميدوم و در را باز ميكنم..نور خورشيد براي لحظه اي چشمانم را كور ميكند..فقط نور ميبينم..چشمانم را ميمالم.....
بر روي صندلي كنار ميز خوابم برده است و نور خورشيد از لاي پنجره به چشمم ميتابد..از روي صندلي برميخيزم و به سمت پنجره مي روم..از طبقه ي ششم يك آپارتمان به رديف درختان كنار خيابان نگاه ميكنم..سايه هاي برگها همچنان تكه تكه همچون خاطرات فراموش شده ام بر زمين افتاده اند..نورهاي پراكنده ميان آنها بازي مي كنند و مدام اين سو و آن سو ميروند..ولي اينبار ديگر سايه ي غريبه اي كه خوب ميشناسمش.. خلوتشان را بر هم نميزند..
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 19:5  توسط کورش
|
امروز با گلهاي توي
حيات درد دلي داشتم...به آنها گفتم كه چرا چنين ظلمي را در ميان موجودات در حق شما
كردند...وقتي اينچنين زيبارو و خندان ميشكفيد و هوا را از مهر و عطرتان مست مي
كنيد..ولي عمرتان از يك مگس هم كمتر است..
گلها بر من خنديدند و
گفتند..شايد شما عمر ما را كوتاه ببينيد..ولي ما همانقدر كه شما طول عمر را تجربه
مي كنيد ما هم همانقدر زندگي ميكنيم..حتي بيشتر از شما..
ما زندگي را در هر
ثانيه اش تجربه ميكنيم و شاد و خوشحاليم...ولي شما نيمي از عمر خود را درگيريد و
نيمي ديگر را خوابيد..حالا به نظر تو..چه كسي بايد به حال آن يكي دلش بسوزد...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:3  توسط کورش
|
مسير رفتن تو صاف و
يكدست است..بي خار وخس...راهي تا آنسوي دنياي ما...ولي اينراه بي بازگشت است..وقتي
تمام وجود مرا زير پا مي گزاري و ميروي..انتظار برگشت خنده دار است..برو كه من
ديگر نگاهم سويي ديگر است و قلبم در گرو كسي ديگر خواهد بود..تو كه پيش از اين نگران
نبودي..بعد از اين هم نگران مباش..دنياي ما بزرگتر از آنست كه تنهايي همبستر تمامي
خوابهاي پريشان من باشد..
روياهاي من هنوز
بيدارند و تن به خاك نماليده اند..هنوز شور عشق و آزادي را در نگاه هاي گمشده ي
زيباي شهر مي يابند و دل از اين تنهايي خواهند كند..آري...رفتن تو پايان من نخواهد
بود...شروعي نو بر سنگ لوح زندگي جواني من است...اميدي بي پايان دارم..سري پر
شور..دلي پر عشق..تني پر بال و دستاني با آغوش باز...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:2  توسط کورش
|
از ميان لايه هاي تو
در توي ابرهاي سياه بي باران..تشنه ي روزنه اي از نور خورشيد هستم...روزنه اي به
آسمان آبي...روزنه اي به نور..روزنه اي به اميد...روزنه اي به عشق...روزنه اي به
تو..
پشت پنجره ي غم آلود
نگاهم در دل ابرهاي سياه به دنبال حضور روشن تو ميگردم...اما بر تلاطم ابرها
افزوده ميشود و قاب خيس نگاهم..نااميد ميشود..هم رنگ قلب سرخم ميشود..لبانم نامت
را ميخواند..صداي غرش وحشيانه ي آسمان بند دل شكسته ام را پاره ميكند و لبانم
خاموش ميشود..گفتن نامت هم بر من تنها حرام شده است...
اي آسمان...اي ابرهاي
سياه..بباريد..اين تنها خواهش دل تنهاي غريبم است..بر احساسم مغريد..فقط
بباريد..مي خواهم اين بغض سياه را در هم شكنم..دلم باز شود..تنهاييم سختتر
نشود...تحمل اين دوري و سياهي برايم كمي آسان شود..
بباريد..بباريد بر تن
آلوده به غم و ماتم من..بشوييد از سر رويم اشكهاي هر شب من..دلم پوسيد در اين
زندان بي باران عشق..بباريد..به خاطر خدا هم شده بباريد..دلهاي زيادي همچون من
منتظر بارش باران شمايندوخواست من تنها نيست..خواست همه ي دلهاي تنهاي ماست...
خساست مكنيد...دريغ
مداريد..بباريد..فقط بباريد..
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 19:59  توسط کورش
|